سخنان استاد:
۳-درباره محبوب زیبای از دست رفته
زنی که محبوب دلم بود و دیروزدرسرای تنهایی با من بود وپیکر دوست داشتنی اش را روی این پشتی مخملین می آسود.
از همین جام های بلورین بود که شراب کهنه را مزمزه می کرد.این رویای دیروز است زیرا زنی که محبوب دلم بود به
دور دستها رفته...به سرزمین فراموشی...!
جای انگشتانش هنوز روی آیینه ام هست و بوی خوش نفسهایش هنوزلابلای لباسم می دود! طنین آوای دلنشین اوهنوزدر
گوشم هست.اما...زنی که محبوب دلم بود به جایی دوردست-جایی که غربت نامیده می شود- رفته است .
کنارتختم تابلویی ازاین زن آویزان است .نامه های مهرورزانه اورا درظرفی سیمین آراسته به زمرد و مرجان نگاه داشته ام.
و همه این چیزها تا ابد بامن خواهد بود.
زنی که دوست داشته ام به زنی می ماند که هر کس اوراببیند دل را به او می سپارد...او به گونه ای شگفت زیباست...
گویی او را خدا یک ساخته است.آرام چون کبوتر...به زیرکی یک مار...شکوهمندی خودپسندانه طاووس...درندگی یک گرگ...دوست داشتنی چون قویی زیبا و بیم انگیزچون شب سیاه...!
اوآمیخته ایست ازمشتی خاک و مقداری کف دریا
این زن راازکودکی می شناختم.اورا همواره دردشتها دنبال کرده و درخیابانهای شهرکه گام می زد زیرنظر داشته ام.
اورا از زمانی که جوان شدم بیشتر شناخته ام .سایه چهره زیبایش در برگ برگ دفتر خاطراتم به دیده آورده ام و ندای آسمانیش همواره گوشهایم را می نوازد. اما افسوس..........................................................
زنی که محبوبم بود به سرزمینی دور...سرد...تنها...رفته

|