|

تو خسته بودي... تو گرفتار و آزرده بودي
زندگي مي خواست به تو لبخند بزند اما تو به زندگي اجازه لبخند زدن نمي دادي
تو اخم مي كردي و سرت را پايين مي گفتي لبخند زندگي را نمي ديدي
تو كه دستت به جايي نمي رسد سرت را بالا مي گرفتي و خدا را صدا مي كردي
و زندگي باز به تو لبخند مي زد اما تو آنقدر به بالا نگاه كردي كه نمي توانستي لبخند زندگي را كه درنزديكت بود ببيني...!

هيچ كس به جز خود من نمي داند
كه دل از تو بريدن چقدر دشوار است؟
عشق گاهي مرا محك ميزد
به دل زخميم نمك ميزد
بي تفاوت گذشت از ما, عشق
آه تقصير كيست ,من يا ,عشق؟
يك نفر اهل درد, اين جا بود
با تمام وجود با ما بود
روي برگي نوشت, عشق از ماست
جاده ,دريا ,بهشت ,عشق از ماست؟

|