|

سخنان استاد:
6- مرد و زن
مردوزنی کنارپنجره ای روبه بهارنزدیک هم نشسته بودند.زن گفت:"تورا دوست دارم.
تو همواره زیبا و پولدارو خوش پوش بوده ای".مرد پاسخ داد:"من نیز تورا
دوست دارم.تو اندیشه ای زیبا و دل انگیز و چون ترانه جاودانه
رویاهایم بوده ای."زن با ترشرویی ازاو روی گردانده و
گفت:"آقای محترم...مرا تنها بگذار...همین حالا!
من نه اندیشه هستم ونه چیزی که دررویای
شما می گذرد .من یک زن هستم
و دلم می خواست آرزو
می کردی همسر
تو و
مادرفرزندان
آینده ات باشم...
و مرد مات و مبهوت
زن ماند. بدین گونه آن دو
از یک دیگر جدا شدند و هرگز
هم دیگر را قبو ل نکردند برای زندگی.
مرد به خود گفت:بنگرکه رویای دیگری غبارشد
و زن به خود گفت:"خوب شد...چه مردی بود که مراغبار
و رویا و اندیشه های دل انگیز می شمرد........................!

|